حال و روز اين دوره از زندگي خيلي عجيبهوقتي سي سالت ميشه و ديگه داري به سمت پايان جواني حركت ميكني، هجمه افكار ازارت ميدن، كه عمرم تموم شد و هيچ نياندوختم... هيچ ندارم كه بدرد بخوره... هيچ ندارم ... هيچهمش شدم حسرت گذشتههمش شدم هراس ايندهنميدونم اين ها نشانه خوبيه يا نه وقتي ذهنت اشفتس و بايد وا نمود كني كه نيست... يعني اين دورويي و نفاق و ريا نيست!!!از هرچه بترسيم و منع كنيم سرمون مياد ... اين قانون زندگي تو اينجاس. نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم خرداد ۱۴۰۰ساعت
توسط هیچی|
برچسب:
نویسنده: النا کاظمی
هر كسي رو نگاه ميكنم...
ياد اون لحظه ايي ميافتم كه بايد از هم جدا بشيم.
ياد اين ميافتم كه هميشه كنار هم نيستيم.
وقتي ميخندم، دلم گريه ميكنه
واقعا اين دنيا ارزش نداره كه بخوايم بدون هم زندگي كنيم
بدون هم بخنديم ، بدون هم گريه كنيم، بدون هم ...
دنياي بي ارزش لعنتي...
نوشته شده در پنجشنبه هشتم مهر ۱۴۰۰ساعت توسط هیچی|
برچسب:
نویسنده: النا کاظمی
برچسب:
نویسنده: النا کاظمی